فاني ماندنی
به عکس ساده اش نگاه میکنی ایستاده بی قیدُ بی ژست لبخند میزند چشم که میبندی عطرش مثل حبابهای کوچکی
میترکد توی همه ی آن خاطره های معمولی و لحظه ای جان میگیرد و دوباره میتپد لحظه ای که گیر کرده است لای گذشته های دور گذشته ای که نه میگذرد و نه میمیرد و هیچوقت ... هیچوقت عادی نمیشود و من هنوز ایستاده ام و دست تکان میدهم تصویر خندان زنی بی رحمانه کاذب که معصومیتی در درونش آرام میمیرد و بعد برای همیشه برو ... دلگیر نخواهم شد دیگر به دیدارهای ناگهانی دوست داشتنهای موقتی و رفتنهای بی خداحافظی عادت کرده ام .... اما هنوز عطر تو اينجاست هنوز در آغوش من ... عطر تو انگار هرگز از اين آغوش رها نخواهد شد كه هميشه راهي جز دوست داشتنت نداشته است گند به ياد كرخ بوسه هايمان گند به تو گند به دل من گند به اين عاشقي گند به همه ي اين رابطه ي سرگردان به اين حقيقت ناگزير كه دل من هنوز هم براي تو تنگ است تو را مسافريست كه تنها براي تو از راه ميرسد بگذار گذشته ها در رفته ها بماند تو را از امروز فرداي ديگري در انتظار است درها را ببند دخترک کوچک دلم که عاشق توست تن باکره دارد ... فرار میکند برایم شراب بریز مستم کن مست مست که همه وجودم بیخود از من باشد تا در آغوشت بگیرم بی هیچ ترسی از هیجان گناهی تا که بی شرم گر بگیرم زیر پیراهنم تا که ببوسمت دیوانه وار پشت پا زنم بی قید به هر عهدی که باخودم بستم باران که به شیشه ات کوبید عطر خاک که از پنجره ات آمد سرت خم شود به روی شانه اش دستت حلقه شود به دور بازویش به سینه کشی بوی ساده ی خاک را به دلت اعتراف کنی که رسید آن خوشبختی مجهول زل بزنی به جاده ی خیس بروی تا هرجا که دلتان پای هم است به همین سادگی؟ ok عزیزم مشکلی نیست یک اتفاق ساده است فراموش کردن گاهی پیش می آید گاهی میشود از ساده گذشتن هم ساده گذشت گاهی هم یک دختر بدشانسی پیدا میشود پایش لیز میخورد پرت میشود توی دلتنگی هایش لای خاطراتش مدام از روی خودش ساده میگذرد مثل عشق اول هر لحظه بی دلیل گل بیاندازد گونه هایم از یادت بی دروغ و بی گناه معصوم مثل بچه ها بی حساب و کتاب تا آخر این قصه ی دیو و پری من همیشه تا همیشه عاشقت باشم
من رها شدم ولی هنوز نگران دل بی گناه زندان بانی هستم که زیر پنجه های دریده ام تکه تکه اش کردم یک دوردست خالی ... پر از تنهایی آی مردم پر هیاهو با شما هستم غریبه های رهگذر با شما که میدوید از کنار من بی خبر رد میشوید یا که میخندید رو به این تنهایی مضحک گرم دست سردم میفشارید زیر این نگاه شوخ این ژرفای بیگانه هیچ یک تنهایی تاریک میبینید؟ مثل رودی که عصیانه جاریست مثل باران که می بارد دوستت دارم و انگار این دوست داشتن مثل هر لحظه ی ساده از نفس کشیدن مثل ذات زیبای عاشق بودن از درون من، از خود من جاریست بروی دنیای پری های طلایی رنگ من بودم سوی دیگر تو نزدیک شدی به اندازه ی یک آغوش به بی پروایی یک بوسه رقص لای بازوان تو شرم زیر تمنای من ... در بسته شد فقط یک عکس از ما یادگاری شد که از سر تازگی یک درد همیشگیست از یاد نرفته ی خاموش که در خاطراتم هم سخن نمیگویی روی قلب من زخمیست روی لبهای من داغی من دچار یک درد خاموشم بعد از اینهمه سال که در سکوت تو گذشت درد من هنوز هم درد تازه ی یک کهنه یادگار بی صداست بیا با هم همه یادگاریها را جمع کنیم
همه ی زباله های این رابطه ی بی امید را
بیا این کیسه ی سیاه را دستت بگیر
منهم یکی یکی
با حوصله
میچینمشان ته کیسه
خاطراتمان که اضافه شد
از کیسه که سر رفت
با پا له شان کن
برای غصه های تکراری من هم
یک جای کوچکی باز کن
بیا برای از بین بردن این عشق پوسیده
و هرچه که به پایش ریختیم
برای فراموش کردنش
و هیچ انگاشتنش تنها همین یکبار
شریک من باش
| Design By : Night Skin |

