برای خونی که در زمینهای ایران جاریست
و برای قلب تیر خورده ی گنجشکهای وطن
برای فرشته ای که بال بال میزند مقابل چشمانم
و نگاهي كه پُرسنده ميميرد
ولي جاويد ميماند
برای ندا
ندای آزادی
...
به سوگ تو
به سوگ آزادی
به عزاخواهیم نشست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:35  به قلم فانی ماندنی
|
به سبزی خون آلودی دچاریم
سیاهمان را به تن کنیم
این جنگل به آتش فریادیست که میسوزد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:25  به قلم فانی ماندنی
|
...
گریه میکنم
برای لحظه های سبزی که مال من نبود
و لبخند هایی که به لبهایم نمی آمد
برای فاصله های خشک و قطور
و دیوارهای محکم و سرد
...
برای هر چه که فرق ما بود
...
از دو هستی نابرابر در دوسوی یک دریا
و دو رنگ نا همگون
دو آواز یکی شاد و یکی غمناک
شالوده مان از هم جدا
تو از غصه های پری می آمدی
من از کابوسهای تشنه ی تابستان
...
من به شوربختی خود دچارم
و آواز گریه سر داده ام
رهگذری شو به لب داده نیشخندی
مرا در تلخی خود بگذار و بگذر
...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:43  به قلم فانی ماندنی
|
تنهایی رنگ تیره ای دارد؟
انگار رنگش تیره تر از موهای ماضی من است
تیره تر از نگاه تو
و درگیری های بی پایان ذهن من
...
تنهایی رنگ من است انگار
لای سایه روشن وجود خالی ام
تاب میخورد ... حاشور میزند
من نیست میشوم ... هیچ میبینی مرا که از خودم خالی میشوم؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:49  به قلم فانی ماندنی
|
من برای تو افسانه ای مختومه ام
یک صدای ممتد که دیگر دل آویزت نیست
من سایه ای همواره ام
نه نگاهی دارم
نه خطی
نه رنگی
نه حتی حرفی که دلی بلرزاند
من خاطره ای هستم
از عشقی نخ نما شده
که به یاد آوردنش نمی ارزد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:11  به قلم فانی ماندنی
|
همه چیز را که به باد دادی
تو میمانی و دستهایی خالی که به دستی عادت کرده بودند
همه چیز که به آخر رسید
تو میمانی و دوستت دارم های مرده در دامن
همه چیز که تمام شد
تو میمانی و دلی که هنوز داستانش نا تمام است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:21  به قلم فانی ماندنی
|
من زنم
خالی شده از زنانگیهایم
زیباییم جرم نامحدود
افسونگریم غریزه ای مدفون
عصیانگریهایم به زیر پا رفته
نه یادی از عطر گیسوانم
نه عطشی به سرخی لبانم
من از یاد رفته ای
زنی
در سایه ی مردم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:18  به قلم فانی ماندنی
|
روزهایم هوهویِ باد
گیج کنان و وهم انگیز
در بغلم میپیچد
لای موهایم
تکانم میدهد
غم انگیز و نا فرجام
من به خاطره ها آمیخته ام
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:12  به قلم فانی ماندنی
|
بهار را به خود بسته ام
زانو میزنم
به پای هر چه آرزو که رفت از دست
و هر چه روزهای خوش نیامده که دل به آمدنشان بسته بودم
چه کسی مرا در خود ویرانه میگذارد و میرود؟
...
لای انگشتانش صدای گنجشک بدالحانیست
که آوازش نخوانده ماند
من صدای آواز نتراشیده ام را از تو میخواهم
صدای آمرانه ی یک زن
که من بودم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:56  به قلم فانی ماندنی
|
روی پنجره ام
شکاف سرد یک برزخ
فاصله می اندازد
میان هر چه که منم
و هر چه که من نیستم
....
من آنسوی پنجره
از بهار هم به خود دورترم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:30  به قلم فانی ماندنی
|
