تبليغاتX
فاني ماندنی


فاني ماندنی

به عکس ساده اش نگاه میکنی

ایستاده بی قیدُ بی ژست

لبخند میزند

چشم که میبندی

عطرش مثل حبابهای کوچکی میترکد توی همه ی آن خاطره های معمولی

و لحظه ای جان میگیرد و دوباره میتپد

لحظه ای که گیر کرده است لای گذشته های دور

گذشته ای که نه میگذرد و نه میمیرد 

و  هیچوقت ... هیچوقت عادی نمیشود

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 23:59 توسط فرانک بخشی پور| |

میروی

و من

هنوز ایستاده ام

و دست تکان میدهم

تصویر خندان زنی

بی رحمانه کاذب

که معصومیتی

در درونش آرام میمیرد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 4:13 توسط فرانک بخشی پور| |

زمستان شد و خوشبختي انگار گمشده ايست جايي زير برفها مدفون
و آنجا ...
 وسط همان چهارراهي كه به ناگاه تنها شد
زير بارش افسرده ي برف
 دختري هست كه سرگردان
آرزوهاي كوچكش را لاي نگاه عجول عابراني ميجويد
كه بي تفاوت ...
تنه زنان ...
 از كنارش مي گذرند و پشت سر فراموشش ميكنند

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 3:17 توسط فرانک بخشی پور| |

بیا و عاشقانه سلام کن

و بعد برای همیشه برو ... 

دلگیر نخواهم شد

دیگر به دیدارهای ناگهانی

دوست داشتنهای موقتی

و رفتنهای بی خداحافظی

عادت کرده ام ....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 23:53 توسط فرانک بخشی پور| |

ما همه دچار يك تنهايي مرموزيم
كه روي ديوارهايمان
طرح شكسته ي يك خانه با دودكش پردود ميكشيم
و پشت پنجره مان
هميشه كسي منتظر است
و هميشه كسي هست كه هرگز نمي آيد

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 18:17 توسط فرانک بخشی پور| |

خوشبختي یك اتفاق كوچك و ساده بود در آغوش تو
آرامش يك خانه امن
براي گنجشكي كه گم شده بود در هياهوي بي رحم يك شهر شلوغ
تو رفتي ... خانه ويران ماند
و آن گنجشك گم شد لاي دودكشهاي سياه آن شهر شلوغ

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 16:20 توسط فرانک بخشی پور| |

تو چه بي رحمانه رها كردي 

اما هنوز عطر تو اينجاست

هنوز در آغوش من ...

عطر تو انگار هرگز از اين آغوش رها نخواهد شد

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 11:33 توسط فرانک بخشی پور| |

گند به اين زندگي

كه هميشه راهي جز دوست داشتنت نداشته است

گند به ياد كرخ بوسه هايمان

گند به تو

گند به دل من

گند به اين عاشقي 

گند به همه ي اين رابطه ي سرگردان

به اين حقيقت ناگزير

كه دل من هنوز هم براي تو تنگ است


نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 1:16 توسط فرانک بخشی پور| |

رها كن كه رفته ها تركت كنند

تو را مسافريست كه تنها براي تو از راه ميرسد

بگذار گذشته ها در رفته ها بماند

تو را از امروز فرداي ديگري در انتظار است

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 14:55 توسط فرانک بخشی پور| |

 

درها را ببند

 دخترک کوچک دلم که عاشق توست

تن باکره دارد ... فرار میکند

برایم شراب بریز

مستم کن

مست مست

که همه وجودم بیخود از من باشد

تا در آغوشت بگیرم

بی هیچ ترسی از هیجان گناهی

 تا که بی شرم

گر بگیرم زیر پیراهنم

تا که ببوسمت دیوانه وار

پشت پا زنم بی قید

به هر عهدی که باخودم بستم

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 18:6 توسط فرانک بخشی پور| |

چه زیبا میشود

باران که به شیشه ات کوبید

عطر خاک که از پنجره ات آمد

سرت خم شود به روی شانه اش

دستت حلقه شود به دور بازویش

به سینه کشی بوی ساده ی خاک را

به دلت اعتراف کنی که رسید آن  خوشبختی مجهول

زل بزنی به جاده ی خیس

بروی تا هرجا که دلتان پای هم است

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 11:39 توسط فرانک بخشی پور| |

گذشتی؟

به همین سادگی؟

ok عزیزم

مشکلی نیست

یک اتفاق ساده است فراموش کردن

گاهی پیش می آید

گاهی میشود از ساده گذشتن هم ساده گذشت

گاهی هم یک دختر بدشانسی پیدا میشود

پایش لیز میخورد

پرت میشود توی دلتنگی هایش

لای خاطراتش

مدام از روی خودش ساده میگذرد

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 9:57 توسط فرانک بخشی پور| |

میخواهم دوستت بدارم

مثل عشق اول

هر لحظه بی دلیل

گل بیاندازد گونه هایم از یادت

بی دروغ و بی گناه

معصوم مثل بچه ها

بی حساب و کتاب

تا آخر این قصه ی دیو و پری

من همیشه

تا همیشه

عاشقت باشم


نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 3:40 توسط فرانک بخشی پور| |

تمام شد

من رها شدم

ولی هنوز

نگران دل بی گناه زندان بانی هستم

که زیر پنجه های دریده ام

تکه تکه اش کردم

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 0:59 توسط فرانک بخشی پور| |

در یک دوردست تاریکم

یک دوردست خالی ... پر از تنهایی

آی مردم پر هیاهو

با شما هستم غریبه های رهگذر

با شما که میدوید

از کنار من بی خبر رد میشوید

یا که میخندید

رو به این تنهایی مضحک

گرم دست سردم میفشارید

زیر این نگاه شوخ

این ژرفای بیگانه

هیچ یک تنهایی تاریک میبینید؟

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 18:8 توسط فرانک بخشی پور| |

تو را دوست دارم

مثل رودی که عصیانه جاریست

مثل باران که می بارد

مثل خورشیدی که گرم میتابد

دوستت دارم و انگار این دوست داشتن

مثل هر لحظه ی ساده از نفس کشیدن

مثل ذات زیبای عاشق بودن

از درون من، از خود من جاریست


نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 21:37 توسط فرانک بخشی پور| |

دری باز شد

بروی دنیای پری های طلایی رنگ

من بودم

سوی دیگر تو

نزدیک شدی

به اندازه ی یک آغوش

به بی پروایی یک بوسه

رقص لای بازوان تو

شرم زیر تمنای من

...

در بسته شد

فقط یک عکس

از ما

یادگاری شد


نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 9:10 توسط فرانک بخشی پور| |

نه از سر تکرار یک قصه غمگین و کهنه

که از سر تازگی یک درد همیشگیست

از یاد نرفته ی خاموش

که در خاطراتم هم سخن نمیگویی

روی قلب من زخمیست

روی لبهای من داغی

من دچار یک درد خاموشم

بعد از اینهمه سال که در سکوت تو گذشت

درد من هنوز هم درد تازه ی یک کهنه یادگار بی صداست

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 15:16 توسط فرانک بخشی پور| |

 بیا با هم همه یادگاریها را جمع کنیم

همه ی زباله های این رابطه ی بی امید را

بیا این کیسه ی سیاه  را دستت بگیر

منهم یکی یکی

با حوصله

میچینمشان ته کیسه

خاطراتمان که اضافه شد

از کیسه که سر رفت

با پا له شان کن

برای غصه های تکراری من هم

 یک جای کوچکی باز کن

بیا برای از بین بردن این عشق پوسیده

و هرچه که به پایش ریختیم

برای فراموش کردنش

و هیچ انگاشتنش

تنها همین یکبار

شریک من باش


نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 22:13 توسط فرانک بخشی پور| |

تو بودی آنسو در انتظار کسی که نمیدانم

من اینجا ایستاده بودم محو در نیمرخ زیبایت

زیر نمناکی ساده نگاهی که بر تو بود

منتظر که بودی عزیز روزهای همیشه ی من؟
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 3:38 توسط فرانک بخشی پور| |


Design By : Night Skin