در انزوای خاطرات عشقی
بر باد رفته
در خود تنیده ام
زمان گویی هزار بار
از میان ما گذشت
که اینچنین فراموشم کردی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:22  به قلم فانی ماندنی
|

پرستوی در کوچ خفته ام
زمان بازگشت را
از یاد برده ای؟
بیدار شو
ناقوس ماه آواز می دهد برای تو
بیدار شو
غربت به سر رسید
سفر زیباست به قامتت
به خانه بازگرد
آسمانها آغوش بازکرده اند برای تو
پر بگشا
پرواز را آغازی دوباره کن...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:14  به قلم فانی ماندنی
|

دخمه ام زیر برفها مدفون است
ــ یک گور سرد ــ
مرا پیدا خواهی کرد؟
می ترسم از سرما
برفها تاریکند
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:3  به قلم فانی ماندنی
|

زمستانی سرد و سفید
زمستانی مثل آوار
افسانه سرد دلمردگی های من
زیر برفها مدفون است
...
چشمهایم آینه را می کاود
من از آینه می پرسم
که بود باعث ویرانی من
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:24  به قلم فانی ماندنی
|

تا خوابم برد
نگاه تو بیدارم کرد
تو پیچکی
پیچک یک رویای ناز
روی تن خیال من
بپیچ
بمان و تن بگیر
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:35  به قلم فانی ماندنی
|
به تدبیر منطقی کور از تو دورم
پیکرم در آتش تب چون مذابی سرخ است
و صدای کریه نفسهای من رو به زوال
در تمنای معصوم یک قناری برای آواز
گلوی من ترک می خورد
نگاه تب دارم در امید عبثی روی پنجره
جان می بازد
در این بن بست تنهایی
چه بی امید می کوشم
که از دیوار راهی بسازم تا رهایی
عطشی در من جان می گیرد ...
عطشی در من جان می گیرد ...
من هرگز سیراب نخواهم شد
رگه های درد ... رگه های درد ...
مثل شا خه ای خشک در تنم میپیچد
سبان رعشه ای از یخ
تنم را می شکند
من در زیر این شکنجه تبناکم
در عطشی ... در عطش دیدن تو
من هرگز سیراب نخواهم شد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:7  به قلم فانی ماندنی
|
گویی آسمانها تو را برایم نقش می زنند
دوستت دارم
برای همیشه ــ تا ابد ــ
خوب من
نخواهم که برای من باشی
که با قاموس احساسم یکی نیست
نخواهم که دوستم داشته باشی
یا عاشقم باشی
در عشق هیچ اجباری نیست
خواهم که دوستت بدارم
تنها تو را
تا به ابد
تو خوب من
شایسته دوست داشتنی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:16  به قلم فانی ماندنی
|
در تنهایی غریبی غوطه ورم
دنیایم پوچ شده در تباهی فراموشی هاست
کسی مرا نمی بیند
چون شبحی در سرای خود می لغزم
بی حسی از حضورم روی ذهنی
جسمی بی حجمم
حجم من یاد من است
ــ که فراموش شده است ـــ
در سکوتی محو شده ام
به سبکی یک هاله گنگ
از خاطر تو میروم
پاک می شوم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:20  به قلم فانی ماندنی
|
نگاه سیالی از جای خالی افقی که روزی ز چشمان تو بود به سوی من آرام آرام میخرامد
تو نیستی ولی نگاه تو مرا بیمار میکند تو رفتی با شقاوت ولی نگاهت اینجاست
عاشق آرام محجوب ــ هرگز عشق را از من نخواهی گرفت ــ
تو نیستی و من تنهایم حجله ای ساخته ام با تمام خاطراتمان عشق تو اینجاست
ــ شب وصال است ــ آمیزشم با عشق...
همیشه با تو خواهم بود ــ ای همیشه گریزان از من ــ من همسر عشق توام
بازوان تو رها تنگ در آغوش عشقت مست از جای نگاهی در حریر یادگار بوسه هایت
در درون حجله خاطراتم با تو هستم پیچیده در آغوش یادت...
***
در بطن من روح نطفه ایست فرزند ماست و تولدش بقای یک خاطره است
فرزند من جسمی ندارد حجمش یک نسیم در روح من می وزد می تند و می تپد و می رقصد
از اشک من می نوشد از آه من می خوابد در دستهای کوچکش صیقل میدهد
روز انتقام را ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:2  به قلم فانی ماندنی
|
بر روی قله های دست نیافتنی بهشت
آرام نشسته ای
و من در قعر دوزخ در خود خموده ام
به چه می اندیشم؟
به تو
در میان شعله های آتش زیستن
نیازم به وجود آبی توست
من قرارم را در تو میابم
ای کوهسار بلند و پر قرار
این باز وحشی را در خود مکان بده
مرا امان بده
تا از صحرای وجود تو
تک شن ناپیدایی را به نام خود کنم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:59  به قلم فانی ماندنی
|
عفریت مرگ می کشدم هردم بسوی سایه ای موهوم
روح من عصیانگروعاصی می رهد خودرا ز بند مرزها
عطش مرگ مرا از بندبند زندگی آزاد می سازد
ای دریغا که هنوز من اسیر بودنم
من اسیرم
اسیر آبی زلال عشق
در کشمکش با زندگی
غرق در افسانه ای مرموز
افسون شده در یک تعلقم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:57  به قلم فانی ماندنی
|
من نا نوشته های تو را خواندم
از نگاه دریده اما پنهان چشمانت
در پیله ای تنیده ام
در انزوای خاطرات عشقی بر باد رفته
در خود تنیده ام
زمان گویی هزار بار از میان ما گذشت
که اینچنین فراموشم کردی
مرا نخوان
برای دیگری دگر مرا نخوان
بگذار ناخوانده بمانم برای مردمان
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:16  به قلم فانی ماندنی
|
برای تو مینویسم
برای تو که سرنوشت دیوار صفت من تو را هم اسیر حصار خود کرده
چه بالهای نجیبی داری که پرواز نمی کنی
میدانی که پرهای مرا چیده اند
میدانی که توان پر کشیدن ورفتن را ندارم
میدانی که اسیرم ...
چه صادقانه خود را با حصارهای من خو داده ای
و من ...
به تو خو کرده ام
اما ــ بی امید ــ
میدانم
آه من میدانم...
که روزی پرواز خواهی کرد
روزی شاید یک روز گرفته و بارانی!
خسته از هر چه حصار هر چه دیوار
بلند خواهی شد
پرواز خواهی کرد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:2  به قلم فانی ماندنی
|

شب است سیاه و سرد
در جنگلی پرت و دور
صدای نجوای بی پروای باد
لای گیسوان وحشی درختان میپیچد
بوفی از دور مینالد
ماری آرام می لغزد
و شغالی می غرد
مثل هر شب باز هم صدایی می آید
صدای خش خش برگهای خزان خورده
زیر پاهای ناتوان دختری
ــ چه پریشان میدود ــ
او را می شناسم
او...
دخترک کولی صفت قلب من است
همچو ابری سرگردان
بسان پژواک وهم آلود یک فریاد
در میان درختان در هم جنگل
بی هدف میدود
صدای گریه اش را باد می مکد
با خود می برد
آسمان دلش می گیرد
برقی می جهد
ــ باران میگیرد ــ
جنگل غم او را میداند؟
جنگل غم او را می فهمد؟
ــ چه کسی می داند؟ ــ
دخترک کولی صفت قلب من
درون جنگل قلب تو سرگردان است ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:47  به قلم فانی ماندنی
|
