تو سردی مثل آفتابی که مرده باشد
سردی مثل زمستان
مثل غمناک ترین روزهای پائیز
مثل روح سردی که می د مید در نگاه هایمان
من داغم ... من گرمم ... سرد نبوده ام ... با زمستان یکی نبوده ام
دختر پائیزم اما ... باد پائیزی نبوده ام
سردی تو برگهای مرا می لرزاند
سردی تو مرا می ترساند
آفتاب در غروب خفته من ...
به من بگو
او که بود که ما را از هم دزدید؟
مرا زیر برگها مدفون کرد و تو را زیر برفها
بر من طلوع کن
دوباره آفتابم باش
برفها را آب کن
که اگر نیایی من زیر این برگها میمیرم
پیدایم کن
گمشده من ... گمشده ات هستم
من اینجایم ... زیر این برگهای سرخ
کم مانده تا آتش بگیرم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:16  به قلم فانی ماندنی
|

امشب غمزده تر از هر شب دیگرم
تنها نشسته ام در میان قلب خود
خسته از تکرار های زندگی
در گوشه ی انزوای خود به چله نشسته ام
و به دور خود تارهای جنون می کشم
کسی را به پیله ی انزوای من راه نیست
عمق عمیق تنهائی من
ژرفائیست که به دوزخ می رسد .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:7  به قلم فانی ماندنی
|
شاید باید از همه متنفر شد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:41  به قلم فانی ماندنی
|
آفتاب طلوع خواهد کرد
و سیاهی ها در کوچ خود نیست خواهند شد
تو خواهی آمد
از افقی نیلی رنگ ...
تو خواهی آمد
اینرا پرستو ها به من گفتند
به چشمهایم گفته ام
که منتظرت باشند
و به دستهایم
بشارت تو را داده ام
زودتر بیا
که هوای در آغوش کشیدنت را دارم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:40  به قلم فانی ماندنی
|

لنگه کفشم گم شده است
نه بلور است نه سفید
و نه انداره تنها پای ظریف
لنگه کفشم گم شده است
لنگه کفشی عادی
شاید لنگه کفشی کهنه
چه خیال باطلی در دلم است
نکند نزد تواست
نکند کفش ساده ام برای تو
یک بلور دلرباست
نکند کفش سیاه و کهنه ام
نشانیست برای رسیدنت به من
نکند مثل من اسیر در جنون
پای دیوانگی ات
لنگه کفشم بردی
نکند شاهزاده ای شدی
برای سیندرلای زشت شهر
نکند عاشقم شدی
عاشق این دختر شوریده بخت
...
افسوس و باز افسوس
اکنون نگاهم روی آن لنگه کفش کهنه است
لای لجن ... زیر پل ... پیش درخت
افسوس که می دانم سیندرلا نیستم
افسوس که می بینم
مثل یک دیوانه زنجیر شده بر دنیا
هردم با دلیلی بی رنگ
پی عاشق شدنت هستم
و در این باور سبز
که سیندرلای توام
افسوس که این خیال خوش مثل سراب
می شکند ... می ریزد
افسوس که لنگه کفش کهنه ام پیدا شد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:24  به قلم فانی ماندنی
|
من از تبار دختران انتظارم
از تبار خونین دختران رنج دیده ام
من از تبار مریمانی هستم
که عصمتشان زیر منطق بی ایمانی
بی حجب می شود
من از تبار قدیسان بی عصمتم
من از تبار دخترانی هستم
که زاده سپیده اند
ولی اسیر شده در یک سیاهی جاویدان
من از تبار دختران آتشم
با شعلگان سرکش عشقی پر از دردم
من از تبار دختران این بیابانم
از تبار دختران سرکش و یاغی
بر گرده اسبان رویاشان
از فتح سرزمین های افق مغرور می آیند
من از تبار دختران غم پرست این وادی ام
استاده روی تپه ای موهوم
گیسوان محجوبشان
اسیر بازی باد
چشم بر افق دارند
منتظر بر دلاوری که هرگز نمی آید
من از تبار دختران انتظارم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:1  به قلم فانی ماندنی
|
می میرم
مثل یک پروانه
در برهوتی از سنگلاخ
وقتی که می دانم
هرگز گلی دوباره نخواهد روئید
دخترک بی شگوم پائیزم
در پائیز می میرم
ــ مثل یک پروانه ــ
بادها مرثیه ام می خوانند
پائیز من در راه است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:35  به قلم فانی ماندنی
|

باید مرا می بخشیدی
شاید بخاطر خوابی که دیدم
بشارت بخشایشی که در رویا به من دادی
با صدای باد
و صدای زنگوله ها
آن بالا
بالای کوه
و آن صدای قشنگ
ــ نمی دانم چه بود! ــ
آواز که بود؟
شاید نوایی از سرودهای فرشتگانت
وقتی که دری از درهای بهشت را
بی هیچ منظری
بر من گشودی .
* * *
طنین یک دعا بود
که کسی می خواند
زیبا و غم انگیز ــ من گریه کردم ــ
از بهشتت چیزی ندیدم
اما گوشهایم صدای باد و زنگوله ها را می شنید.
شنیدن صدای آوازی
که حتی کلامی از آنرا هم نمی فهمید
اما به آوایش ایمان آورده بود.
* * *
ــ در خواب بود ــ در تاریکترین جا بالای کوه
زانو زده در یک چادر کوهستانی
بهشت را ندیدم
اما شکوهش از من لبریز بود
من بهشت را ندیدم
اما فهمیدم . . . فهمیدم . . .
عمیق بود و سرشار از حسهایی که هرگز حس نکرده بودم
عمیق بود و تهی
از تمام پستی هایی که تمام عمر بر آنها بالیده بودم
عمیق بود و زیبا برای احساسم . . .
سیاهی من بر سپیدی این رویا وصله ای ناجور است
من سیاهم . . . سیاه . . .
این نوید بخشایش چه بود که به من دادی؟
شاید جسارت است که باورش کنم
شاید که باید ایمان آورم
تنها یک رویا بود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:55  به قلم فانی ماندنی
|

امید شاید یک گناه بود
امیدی برای با هم بودنمان داشتم
و عشق یک گناه ــ ابدی ــ
من توبه شکسته ای که طوق گناهم
سنگین و پر بار از آرزوهایم آویزان است
و میدانم که شکست آغاز پیروزی نیست!
شکست یک شکست است
بی برگشتی برای من
تا همیشه . . .
یک سکوت
روزی از این روزها
به هم نشینی ام خواهد آمد
وقتی که تو رفتی و من تنها ماندم
مثل همیشه . . . همیشه . . .
ریشه هایم خشک
بازوانم بی برگ
و تنم بی جان
تبری می خواهم !
* * *
در این برهوت تنها بر جای مانده ام
عمری دراز بر جای تو خیره خواهم ماند ــ خالی است ــ
و علفهای هرزی در تکاپوی پر کردنش . . .
داسی در دست می گیرم
که می چیند
که می برد
که می کشد
هر چه را بر جای تو بنشیند
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:13  به قلم فانی ماندنی
|
