
دستهایم را بر پوست سیاه شب می سایم
یک خلاء
تهی از زیستن
محو می شوم در تاریکی
بی تو مانده ام
تنها
دلم تنگ شده برایت
و نوشتن برای توچقدر آسان است
مثل قصه گفتن برای کبوترها
وقتی برایشان دانه می پاشی
مثل گوش دادن به آواز یکریز قناریها
مثل پرواز کردن وقتی دو پا بر زمین داری
مثل نگاه کردن و دیدن
گوش دادن و شنیدن
دلم برای سادگیهامان تنگ شده
ساده بودن چه ساده بود وقتی که با تو جاری می شدم
مثل دریا ... میدانی!
دلم برای بی پروائی هامان تنگ شده
وقتی که به یکباره
روبروی هم
عریان می کردیم
تمام روحمان را ...
دلم برای تو
دلم برای من وقتی که با تو بود
دلم برای یکی بودن هامان تنگ شده ...
سفرت کوتاه است
ــ اما ــ
دلم به این کو تاهی ها عادت ندارد
برگرد کنار من
بی تو در خلاء مانده ام ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:19  به قلم فانی ماندنی
|

از تو خسته ام از خودم بیشتر
از زندگی بیزارم میکنی
از تو بیزار می شوم
تنهایم بگذار
***
برو که بازیچه ات همان عروسکهایند
الهی که بازیچه شوی در دست عروسکهایت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:27  به قلم فانی ماندنی
|
اولین بار مرا بوسیدی ...
تولدم مبارک
***
بوسیدن را فراموش کرده ای
مثل بودنم
می میرم؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:24  به قلم فانی ماندنی
|
دوباره از کنار من گذشت
بوی تنش بوی سبزه بود
خواستم بگذرم
مثل همیشه
بنگرم به دوردست
گذشته را فراموش کنم
که بگویم
ـ فقط یک رویا بود ـ
صدای گریه اش را می شنیدم
سا یه اش بروی در افتاده بود
ــ لرزان و نحیف ــ
صدای گر یه اش
صدای آرام گریه اش
که لالائی من برای بزرگ شدن بود
دوباره از میان درها گذشت و در اتاق پیچید
می لرزم از شنیدن آوای محزونی
که خوب می شناسمش
دلم حضور غمگینی در خانه حس میکرد
برمیگردم
که در زیر پوست چروک خورده این سالها
تن نحیفش را به تماشا بنشینم
در اتاق پشتی ما بسته بود
یک رویا
فقط یک رویا بود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:30  به قلم فانی ماندنی
|
