فانی!
آنروز را که در من نطفه می بستی
به یاد داری؟
چه لجوج بودی برای تولد در من
سرسختانه در من تنیده بودی!
و من هر لحظه تو را سقط کردم
اما دوباره ... دوباره در من زاده شدی
من از تو می گریختم
و تو در من بودی
یکی با من
ــ من چه غمگین خویشتن را آبستن بودم ــ
تو در من حلول کردی و در آینه ام زیستی
ــ وحشت از آینه هر دم ... هر دم ... ــ
تو بودی یا من ؟ نمیدانم!
ما به پریشانی هم معتاد بودیم
و عاصی از عصیانهایمان
هنوز هم گاهی شبها از صدای گریه ات بی خواب میشوم
گریه میکنی و تمام مرا خیس میکنی
و گاهی آنقدر بازیگوش میشوی
که در ظهرهای خسته تابستان
با خنده ات چرت مرا پاره میکنی
ما با همیم
من به تو خو گرفته و از تو خسته
فانی!
دخترک!
در من زاده شدی ... میدانم
اما مرگت را در انتظارم
آینه ام را کی خواهی شکست؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:37  به قلم فانی ماندنی
|

قایقی ساختم
و به آبها انداختم
با تو بودم گویی
شنیدم قولی به من دادی!
که پارو بزنی همراه دستانم
***
ما براه افتادیم
من به افق خیره
غرق در طیفی لطیف
باورم بود که تنها نیستم
پارو میزدم
پارو میزدم
باید به ساحل میرسیدیم
ما به هم قول داده بودیم
تن نحیف من خسته از پارو زدن بود
و دلم ایمان به بازوان تو داشت
لحظه ای دست کشیدم
پارو نزدم
پارو نزدم
قایق ایستاد
.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:16  به قلم فانی ماندنی
|

وقتی که در خیالت آنگونه مردم
یک بیل آوردم
تو را با زجرهایم چال کردم
روی قبرت هفت شب با غصه رقصیدم
من سرخ پوشیدم
در ماتمم پر زهر خندیدم
ولی افسوس و باز افسوس
گاه گاهی با حماقت اشک میریزم
بر مزارت حسرتی از یاد میکارم
گاه گاهی هم پر عبث بر گور می کوبم
با پنجه هایم گور سردت را آشفته می کاوم
کرمها را یک به یک با عشق می بویم
اما تو مردی!
من تو را کشتم!
در گور خاموشت به دنبال چه میگردم؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:46  به قلم فانی ماندنی
|

خط کش را دستت داده ام
دستهایم را دراز میکنم
چشمهایم را از ترس بسته ام
کار بدی کرده ام
قول بده بیشتر از ده تا نزنی
قول بده وقتی که زدی
دیگر از من عصبانی نباشی
منهم قول میدهم
دختر خوبی باشم
و از درد گریه نکنم
بعد دوباره دوست میشویم
من با ادب میشوم
به تو شما میگویم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:32  به قلم فانی ماندنی
|

سیاهی چه نزدیک بود
وقتی که دیدم کودکانت را زیر آوار
با تنی له شده و دهانی انباشته از خاک
به پشت بام رفتم و به دنیا تف کردم
***
امروز تو آزاد شدی!
باید این را باور کرد
دیگر دلم شبها برای کودکانت شور نخواهد زد
آنها آرام می خوابند
مثل من
از این پس
...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:43  به قلم فانی ماندنی
|

در شب نشسته ام
مردمان در خوابند
ماه بیدار است
من بیدارم
من عریانم
باد می آید
گیسوانم را می رقصاند
تنم در پایان بلوغ خود
زیبایی غم انگیزی دارد
چشم او خیره بر من چون گرگی
پر طمع در کمینم است
در پی بهانه ای
تا پنجه هایش را در من فرو کند
مرا می بوسد
چندشم میگیرد
لبخندش
چون غرش سگیست
که دندانهایش را مینمایاند
او در پی دریدن من آمدست
...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:11  به قلم فانی ماندنی
|

هنوز هم شبها میشنوم که در میزنی
آنقدر بیهوده در برایت گشوده ام
که از جا بر نمیخیزم
به صدای در کوفتنت گوش میدهم
می دانم پشت در کسی نیست
کاش زودتر بروی
وسوسه ام نکن که در بگشایم
رهایم کن برو
می دانم که تو را ندارم
بگذار به تنهایی سیاه خود خو بگیرم
...
امشب چقدر سمج شده ای
باشد آمدم
قول می دهی پشت در باشی؟
کاش امشب پشت در باشی
در میگشایم
...
سراب من تکراریست
باز می گردم
الرحمن می خوانم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:56  به قلم فانی ماندنی
|

خودم را گم كرده ام
فاني...!
فاني...!
كجايي دختر
من كجايم؟
مرا نديده ايد؟
من گم شده ام
فاني...!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:59  به قلم فانی ماندنی
|

غریبه ای در چشمهای توست
مرا نمی شناسد
ولی خیره بر من است
در گلوی تو ناشناسی زنده است
بی اینکه نامم را بداند
مرا صدا میزند
در دستهای تو
بیگانه سردی لانه کرده
نا آشنا با عابد دستان من
درون صومعه تنم
به دنبال علف هرزیست
که نمی یابد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:22  به قلم فانی ماندنی
|

از سر انگشتان تو دود بر مي خيزد
خيره ام بر امتدادش
طرح ما بر هيچ نقش مي بندد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:1  به قلم فانی ماندنی
|
