
فانی زاده شد
در آخرین روزهای تابستان
در آغاز فصل پائیز
دختر خزان !
که چون برگهای ترد زردرنگ
رنگ فنا بر تو خورده
پروانه هایت را به آسمان بسپار
ای تولدت نامیمون
.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:24  به قلم فانی ماندنی
|

آه من روزی عاشق مردک دیوانه همسایه بودم
او هر روز برای ستاره های گمشده اش آواز میخواند
و شبها برای خورشید خفته اش قصه میگفت
در باد موهای نداشته اش را شانه میزد
و زیر باران روی پشت بام چای می نوشید
ــ آنجا بود که ما به هم خیره میشدیم ــ
چه لبخند معصومانه ای داشت
و چه نگاه پر سکوتی
او در تلخ ترین خاطراتم همیشه با من بود
و در شادی هایم از دور نظاره گر
صبحها از حیاطمان یاس می دزدید
و برایم تاج می ساخت
ــ و چه کتکها میخورد ــ
و شبها !!!
چه شبهای نجیبی
من برایش شعر میخواندم
و او تنها نگاه میکرد
نگاه میکرد
مردک دیوانه مرا چه خوب میفهمید
و من چه ناشیانه او را فهمیده بودم
...
شبی زیر باران تاج یاسی بر سرم گذاشت
و نگاهم کرد
نگاهم کرد
من او را بوسیدم
گریه کرد و رفت
...
من او را هرگز ندیدم
...
سالهاست زیر باران تنم بوی یاس میگیرد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:47  به قلم فانی ماندنی
|

در عمق چشمانم به لالایی شمعها گوش سپرده ام
و ظهور میکنم میان خاطراتم
میرقصم در زیر اشکهای یک عمر که بر دنیایم میبارد
ــ در تنهایی من دیوارها هم سخن میگویند ــ
"خدا تنیده در لحظه لحظه زندگی"
این را پدر میگفت
باید دعا کنم
...
به حیاط میروم و به اندوههایی که در باغچه کاشته ام آب میدهم
و به درختی که از رنجهایم سبز شده
افسانه پروانه های خوشرنگ امید را میخوانم
ــ چه ترانه بیهوده ای ــ
...
در میانه زمین بود که خود را رها کردم
و گوش به آوایش سپردم
آوازهای مادرم از گرمترین عمق پیکره سنگها بگوش میرسید
و من به میهمانی عروسکهای متروک و غمزده خواهرم خزیدم
و بدنبال خنده های گنگ و کودکانه او
دیوارها را میخراشیدم
نگاهم هنوز بعد از اینهمه سال بدنبال حضور اوست
عروسکهای غمزده متروک
چه تنها مانده اید!
بی دستی برای به آغوش کشیدنتان
از میان لبخندهای مرده ام
لاشه تبسمی را نوبرانه در دامنتان میگذارم
...
من تنهام
و برای کسی که نیست
سیب پوست میکنم
و قصه های کهنه مادربزرگ را
برای همیشه خفته ای
باز میخوانم
ــ در تنهایی من دیوارها هم سخن میگویند ــ
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:48  به قلم فانی ماندنی
|

به سیاهی چشمهایی خیره بودم
که سوسویش وهمی دوباره از زندگی بود
من او را مرده میدانم
و تصویرم را از آینه پاک میکنم
آینه تصویر دنیای من است
با جایی خالی از تجسم حضور من
و نبودن چقدر بهتر است از بودن
...
پایانی بده به این تلاش بی سر انجامت
قلمت را کنار بگذار
بی سبب مرا در من نقاشی مکن
من ترک میخورم از حجمی که در من می چپانی
این من نیستم
رهایم کن
می خواهم نامرئی بمانم
من تصویرم را از آینه پاک کردم
...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:38  به قلم فانی ماندنی
|
