برای او ... که از طرح من خالیست
و گویی نمیداند عشق من به او
از هیچ هم پوچتر و محو تر است
برای او ... که با رفته هایم گم شده
و با نیامده هایم هرگز نیامده
او که تنهائیم را سیاه تر کرد
و گستره غمهایم را وسیعتر
برای او مینویسم که مغمومتر از روز رفتنش بازگشته!
و حالا ... مرا با گذشته ها بیل میزند
عزیز مرده در فراموشی ها...
در من ... من ماضی ام را جستجو مکن
که در این وسعت بیهوده از بودنم
تحفه ای جز منی که هستم و عشق در خزان مرده ام
چیزی نخواهی یافت...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:17  به قلم فانی ماندنی
|

وقتی که حجمهای چروکیده زوال
وسعت مرا پست میکند
وقتی که می مانم از خودم
می مانم از همه
وقتی که زیر فشار عصبی پتکهای فروخفته تحقیر
روح من بغض میشود
وقتی که تنها این من گسترده ناچیز
از خود بتی میسازد که با تبر بشکند
پوچی چه گستره عمیقی پیدا میکند
مستولی بر زوایای نا معلوم من
و من مرزهایم را در خود عقب میکشم
کوچک میشوم
ـــ من هیچ میشوم ـــ
می مانم از خودم
می مانم از همه
محکوم ماندنم
با تمام خوابهای همیشه پائیزم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:57  به قلم فانی ماندنی
|
