تبليغاتX
فاني

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

دارم زدند

صدای شکستن گردنم را شنیدید؟

سایه ی دست و پا زدنم روی دیوار خانه تان افتاده بود

تمام دیوارهای شهر را خواهید شست

عبث!

سایه من به دیوارها تنیده

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:48  به قلم فانی ماندنی  | 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

... او

چقدر شبیه

... من

بود

.

.

.

فانی شدم

گمشدم

ماندنی شدم

اما کسی نفهمید

که او

همیشه من بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:36  به قلم فانی ماندنی  | 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386

شبهای این شهر چقدر سیاه است

...

گاهی فکر میکنم

اگر نرفته بودی

زندگی اینقدر سیاه و سفید نمیشد

...

شبهای این شهر را چه کسی سیاه کرده است؟

...

:360

سیاه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:53  به قلم فانی ماندنی  | 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

شاید از قبلها

از خیلی قبلها پیش

باید میدانستم

که قصه ی پریهای مادربزرگ

یک دروغ صورتی

از پلیدی آدمکها بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:36  به قلم فانی ماندنی  | 

شنبه یازدهم اسفند 1386

 

گاهی میمیریم ... میدانی؟

همانوقتهایی که خود را زیر پای سالهایی دور خاک میکنیم

گاهی میمیریم

مثل من که مرده ام.

در آینه ام

تصویر مرده دختریست

که روزگاری

مثل دانه های سفید برف

پاک پاک بود

.

.

.

گاهی وقتها من میمیرم ... میدانی؟

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:22  به قلم فانی ماندنی  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://fani-mondani.blogfa.com