دارم زدند
صدای شکستن گردنم را شنیدید؟
سایه ی دست و پا زدنم روی دیوار خانه تان افتاده بود
تمام دیوارهای شهر را خواهید شست
عبث!
سایه من به دیوارها تنیده
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:48  به قلم فانی ماندنی
|
... او
چقدر شبیه
... من
بود
.
.
.
فانی شدم
گمشدم
ماندنی شدم
اما کسی نفهمید
که او
همیشه من بود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:36  به قلم فانی ماندنی
|
شبهای این شهر چقدر سیاه است
...
گاهی فکر میکنم
اگر نرفته بودی
زندگی اینقدر سیاه و سفید نمیشد
...
شبهای این شهر را چه کسی سیاه کرده است؟
...
:360
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:53  به قلم فانی ماندنی
|
شاید از قبلها
از خیلی قبلها پیش
باید میدانستم
که قصه ی پریهای مادربزرگ
یک دروغ صورتی
از پلیدی آدمکها بود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:36  به قلم فانی ماندنی
|
گاهی میمیریم ... میدانی؟
همانوقتهایی که خود را زیر پای سالهایی دور خاک میکنیم
گاهی میمیریم
مثل من که مرده ام.
در آینه ام
تصویر مرده دختریست
که روزگاری
مثل دانه های سفید برف
پاک پاک بود
.
.
.
گاهی وقتها من میمیرم ... میدانی؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:22  به قلم فانی ماندنی
|
